تبليغاتX
ایست گاه



پسر دوازده ساله ایی مدتی است بیمارست...مادرش  به شدت افسرده شده ...دعایشان کنید.

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 0:59 نويسنده سعیده |



امشب در سر شوری دارم...


حس کنید حالم را(whatever might be)


+ تاريخ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:9 نويسنده سعیده |


گاهی لغات سُر می خورند

از ذهن

فرار می کنند از قلم

دور می شوند

تا برجای نگذارند احساس گنگ تنیده به دورشان

+ تاريخ شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 22:14 نويسنده سعیده |


دوستی برایم از کربلا مهر آورده و تسبیح دانه گلی تربت.

هر وقت پیشانی ام مهر را می بوسد، دلم می ریزد...



+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 23:8 نويسنده سعیده |

اولین بار تو وبلاگ توکا همچین طرحی را دیدم و بعدش هم مونا خودنگاره اش را گذاشت توی وبلاگش. اواخر سال نود هم رها تصویرش از سال نود را ریخت در عکسی و من هم به این بازی دعوت کرد.

حالا من در اولین پست وبلاگم در سال نود و یک، تصویرم از پارسال را قاب می کنم توی وبلاگم.



شما هم می توانید این بازی را ادامه دهید


+ تاريخ جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 13:0 نويسنده سعیده |


نفس نفس نفس، نفس کم آورده ام

حجم سنگین هوایت را

.

.

.

دوباره  ها  می کنم احساس یخ زده در عهد فراموشی را

.

.

.

و باز دفنش خواهم کرد

تا نباشد 

...

چه فایده

بودن انکار نمی شود


پ.ن : کوتاه اش کرده ام

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 21:39 نويسنده سعیده |

نمی دانم چرا هربار اینجا بدون من را می بینم باور نمی کنم آخرش را. وقتی احسان (صابر ابر ) آخر فیلم توی سینما که چراغهایش روشن است و خالی، این بار نه مات، که آرام و مطمئن از معجزه سینما می گوید، می ترسم که این پایان خوش همان مال سینما باشد برای سحر کردن آدمها...


نمی دانم، شاید نگاه آخر احسان در قابِ رنگیِ خوشِ پایانی آنجا که از دور به یلدا و رضا و مادر لبخند می زند آدم را مطمئن می کند، اما ناگاه محو می شود این لبخند، آن نگرانی ته چشمها انگار  بگوید باور نکن...دلم می ریزد یکهو...

+ تاريخ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 23:42 نويسنده سعیده |

وقتی شعر چشمان هزار بی راهه تعبیر می شود،

در برزخم.


یا  جهنم   یا  بهشت


تاب برزخم نیست...

+ تاريخ شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 22:20 نويسنده سعیده |



+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 22:38 نويسنده سعیده |

یه عکس خوشگلی گرفته بودم.اسمم براش گذاشته بودم "معجزه خرمالو" حال خودم و خیلی خوب کرده بود، اما هر کاری کردم آپلود نشد ...!


گویا اینترنت خیلی ملی شده این روزایی که ما نبودیم!!



+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 23:34 نويسنده سعیده |